در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «خاطره محرمی» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

اول کاری هرکی میره سراغ خانواده خودش.
خاله ها ودایی خودم وخاله ها ودایی مامانم خانوادهاشون
یه 20-30 نفری میشدیم...
سر قبر خانواده خودمون به صورتی دالون و تونل نشسته بودیم.
روز عاشورا هم وضعیت نذری داغه
خالم چون بچشم با هاش نبود به همین خاطر با خودش یه نایلون فریزر داشت
داخلش حلوا میذاشت واسه بچش...
یه بنده خدایی یه دیس حلوا برداشت اورد سمتمون
این دیس رو داداشم گرفت از همون اول صف داد دستمون
از یه جایی به بعد دیگه دیسه دیده نمی شد
هر لحظه یکی میگفت حلوا میخوام
مرده که از فامیلامون بود
یه نگاه کرد.گفت:بی زحمت فقط دیسش رو بدین
یعنی ترکیدیم.
زمین رو میکندیم بریم داخلش..



چون روستا بود همه همدیگه رو می شناسن و فامیلن..

بعدش نزدیکای اذان مامانم بقیه بزرگترا رفتن پیش بقیه فامیلا اهل قبورشون...
منو دختر خاله مامانم فاطمه ( هم سن منه)
و داداشم(علی)
و پسر خاله مامانم احسان(هم سن داداشمه)
موندیم پیش خانواده خودمون
من اون سال خیلی علاقه شدیدی نسبت به خرما پیدا کرده بودم
علی واحسان جلومون واستاده بودن کسی منو فاطمه رو نمی دید
یه پسره یه دیس خرما اورد به علی احسان تعارف کرد
(من از قبل گفته بودم اگه خرما اوردن من میخوام)
اینا گفتن نه ممنون.
منم یهویی گفتم
چرا من میخوام......
همشون برگشتن منو با یه حالت خفتی نگاه کردن



علی یه خرما برداشت داد دستم...
پسره میگفت بیشتر بردارین

از اول تا اخر علی احسان فاطمه منو نگاه میکردن نچ نچ میکردن
بعد فاطمه میگه حالا خرماتو با من نصف کن.

برچسب:
نویسنده: کیان موسوی